تاريخ : سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ | ۲:۴ قبل از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |
 

تنها ترین امام زمین، مقتدای شهر

تنها، چه میکنی؟تو کجایی؟کجای شهر؟

.

وقتی کسی برای تو تب هم نمی کند

دیگر نسوز این همه آقا به پای شهر

.

تو گریه میکنی و صدایت نمی رسد

گم می شود صدای تو در خنده های شهر .

تهمت،ریا و غیبت و رزق حرام و قتل

ای وای من چه می کشی از ماجرای شهر

.

دلخوش نکن به "ندبه"ی جمعه، خودت بیا

با این همه گناه نگیرد دعای شهر!

اینجا کسی برای تو کاری نمی کند 

فهمیده ام که خسته ای از ادعای شهر

.

گاه از نبودنت مثلا گریه می کنند 

شرمنده ام! از این همه کذب و ادای شهر

.

هر روز دیده می شوی اما کسی تو ر



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ | ۲:۴۳ قبل از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |

یاس ها با نفس یاسمڹ افطار ڪنند...

علے و فاطمہ چوڹ روح و تڹ افطار ڪنند...

حسڹ آمد ڪہ در خانۀ او شاه و گدا...

همہ با ذڪر غریب وطڹ افطار ڪنند...


برچسب‌ها: یاسها

تاريخ : شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ | ۲:۵۰ قبل از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |

توضیحات:
دلشکسته داستان دلبستگی دو جوان با طرز فکر متفاوت و از دو خانواده مختلف است که مجبور مى شوند با هم پایانامه بدهند بدین منظور براى آشنا کردن هم دیگر از جهان هاى خود دوستان یکدیگر را به هم نشان مى دهند



تاريخ : دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | ۲۲:۳۰ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |

پسران جاسم که در کارگاه آهنگري پدر مشغول به کارند و يکي از پسران خواهان ازدواج با دختر مردي است که پدرش راضي به اين وصلت نيست و....

براساس فیلمنامه"وعده" نوشته: سعید پورشعبانی

تنظیم برای رادیو: افسون فروزند

هنرمندان:مجتبی طباطبایی، نادر جهان آرا،ریدون محرابی، بهرام ابراهیمی، احمد لشینی، مهدی طهماسبی، محسن بهرامی، حسین فلاح، علی میلانی، عرفان ابراهیمی، فریبا متخصص، حمیدرضا هدایتی، محمدرضا قلمبر، صنم صالحی، محمدسعید سلطانی، امیر فرحان نیا

گوینده: احمد گنجی

کارگردان: ایوب آقاخانی

افکتور: محمدرضا قبادی فر

صدابردار: رضا طاهری

تهیه کننده: شهناز دهکردی

دریافت فایل ها
part 1
part 2
part 3
part 4
part 5
part 6
part 7
part 8
part 9
part 10



تاريخ : جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | ۲۲:۵۵ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |

روز پدر 1394

تقدیم به تمام پدران مهربونی که در برابر
-تقاضاهای جورواجور فرزندانشان
-ندارم به لبخند حزینشان طعنه زد
-نمی توانم در نگاه غمگینشان خیمه زد
-اما، نمیتوانم هرگز بر لبشان نقش نبست ...

پدر جان ، با یك دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاك می گذارم و خداوند را شكر می كنم كه فرزند انسان بزرگ و وارسته ای چون شما هستم. پدر جان عاشقانه دوستت دارم و بر دستانت بوسه میزنم.

 

*****************

تاریخ روز پدر 1394

- روز  شنبه 12 اردیبهشت (13 رجب ) مصادف با ولادت امام علی علیه السلام و روز پدر


روز پدر روزی است برای بزرگداشت پدرها . در بسیاری کشورها روز پدر، سومین یکشنبهٔ ماه ژوئن در نظر گرفته شده‌است.در ایران پیش از انقلاب، روز 24 اسفند زادروز رضا شاه بر پایهٔ گاهشمار ایرانی روز پدر نامیده می‌شد اما پس از انقلاب اسلامی این روز به زادروز حضرت علی بن ابی‌طالب (ع) تغییر یافت.

 

 

به مناسبت ولادت حضرت علی (ع)

علی ،گره گشاترین مرد عالم

-آفتاب، روز را از لبخند دیوار کعبه آغاز می کند و ماه، از پیشانی تو نورانی می شود.
-زمان، از حرکت می ایستد، تا تاریخ، از اولین نفس های تو آغاز شود.
-هوا، با نفس های تو جریان می گیرد. آسمان، از همیشه به زمین نزدیک تر می شود. جاهلیت حجاز را موریانه ها، آرام آرام می جوند تا تاریخ، به روزهای آفتابی با تو برسد. ضلالت در پیش پای تو تمام و زندگی روشن، با اولین پلک زدن تو آغاز می شود.


- زمین، نفس کشیدن را از تو آغاز می کند. عشق، با تو قدم به خاک می گذارد تا عدالت را با تمام وجود معنا کند.مناره ها، به یمن آمدنت، یکی یکی از خاک سر بلند خواهند کرد تا سال های سال بعد از تو، منادی نامت شوند.
- با آمدنت، پرنده ها آسمان را می بینند و ماه، شب های طولانی، بیدار می ماند، تا برای خواب های کودکی ات، عاشقانه لالایی بخواند. با اعجاز می آیی تا پیام آور روزهای روشن باشی.


- نیامده، به مهمانی خداوند می روی؛ در خانه خدا به دیدار زمین می آیی. تو از تمام پدرانی که می شناسم، مهربان تری؛ این را خشت خشت خانه ات قسم خواهند خورد.
- من به تنهایی تو ایمان دارم. تویی که مۆمن ترین بنده خداوندی. لبخندهایت را به ستاره ها سپرده ای تا شب هایمان را چراغانی کنند. این ستاره های همیشه درخشان و ماه را از پیشانی ات سیراب بوسه کرده ای تا دلگرم، در شب های تارمان بتابد. ما با نام تو، برخاستن را آموختیم و با نام تو بزرگ شدیم. با نام تو، تمام گره های افتاده در زندگی مان را باز کردیم. تو آمدی تا خورشید را مهمان کوچه های شب زده بشریت کنی.


-تو آمدی تا راه های جهان به دوزخ ختم نشوند.
- از تو می گویم که شانه های جوان مردی ات، تسکین دهنده دردهای دردمندان بود؛ از تو که خرابه های محزون کوفه، طنین گام هایت را خوب می شناختند؛ همان گونه که نخل های شهر، صدای گریه هایت را

- تو آمدی تا بار امانت صدوبیست وچهار هزار پیامبر را غریبانه، در کوچه های دلتنگ کوفه به دوش بکشی و ما را به سرمنزل نجات برسانی.تو آمدی که بزرگ ترین گره گشا باشی. تو آن بزرگی که نامش، ذکر روزهای زلال کودکی مان است.

 

علی ،اقیانوس عدل
- آمدی و کعبه، لحظه های رسیدنت را در آغوش معطرش تجربه کرد. آمدی و آفتاب در تلألو چشمانت قد کشید.
- تو نخستین بشارت خداوندی پس از پیامبر؛ ادامه دهنده جاده ای که او در طول سال هایی پر مشقت، به سمت یگانه پرستی گشوده بود.زمزمه های تنهایی ات را نخلستان های کوفه به شهادت می آیند.اجاق همیشه روشن عدالتت، تا جهان باقی است، دل های آزاده بشریت را گرم خواهد کرد.


- نگاهت، تصویر مردانگی و راستی است و کلامت زندگی.
- قدم هایت، چشمان خاک را روشن می کند.
- من به تنهایی تو ایمان دارم. تویی که مۆمن ترین بنده خداوندی.لبخندهایت را به ستاره ها سپرده ای تا شب هایمان را چراغانی کنند. این ستاره های همیشه درخشان و ماه را از پیشانی ات سیراب بوسه کرده ای تا دلگرم، در شب های تارمان بتابد. ما با نام تو، برخاستن را آموختیم و با نام تو بزرگ شدیم.


- غدیر، دریایی است خروشان که از قطره قطره اش، اقیانوسی از عدل و مهربانی زاده می شود.
- نهج البلاغه ات را که می گشایم، بارانی از معرفت، سر و روی جانم را شست وشو می دهد.کمر راست می کنم و غبار هر چه جهل را از خاطرم می زدایم. رها می شوم از میله های سرد زمستان و بهار تار و پودم را در خویش می گیرد. ای عدالت گستر جاویدان !
- از تو می گویم که شانه های جوان مردی ات، تسکین دهنده دردهای دردمندان بود؛ از تو که خرابه های محزون کوفه، طنین گام هایت را خوب می شناختند؛ همان گونه که نخل های شهر، صدای گریه هایت را.

 - از تو می گویم ای نخستین ایمان آورنده! «لیلة المبیت»، آوازه شجاعتت را از خاطر نخواهد برد و تاریخ عرب، روایت پهلوانی ات را. آمدی و ندای مهرورزی ات، جهان خاموشمان را به تغزل فرا خواند.

منبع:

fa.wikipedia.org



تاريخ : پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | ۲:۱۵ قبل از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |

ورود به آرشیو پیامک روز پدر

روز مرد

نزدیک شدن روز پدر چقدر سخته برای پسرک ۸ ساله ای که
برای شادی روح پدرش توی کلاس بین بچه ها نان و خرما پخش کرد
خدایا قلب شکسته اش لایک تو را می خواهد !
.
.
.
پدرم پینه‌های دستت حکایت داستانی است عاشقانه٬ صادقانه …
ای تمام زندگیم روزت مبارک…
.
.
.
حرف ” مــــــــــــــــرد ” اومد وسط
گفتیم یادت کنیم … !
روزت مبارک
.
.
.
غمگینم
مثل مردی که روز تولد “زنش” افتاده روز مرد
.
.
.
“م” مثل “مرد”
میدونم خیلی وقت بود که کسی چیزی رو بهت تبریک نگفته بود
آی داداشی که آلان رو برجک وایسادی و پست میدی روزت مبارک…
آی داداشی که امشب قراره بابا بشی روزت مبارک…
و آی داداشی هایی که لب مرز دارید خدمت می کنید روز شما هم مبارک…
روز پدر و روز مرد رو پیشاپیش به همه مردان سرزمینم تبریک میگم…!
.
.
.
سیزده ماه رجب آمد به دنیا مرتضی / مژده ای اهل ولا ، او هست وصی مصطفی
بهر زهرا همسر و باب حسین و حسن است / فاتح خیبر، شفیع مومنین روز جزا
میلاد امام علی (ع) بر شما مبارک
.
.
.
شک ندارم که بهشت در دستان تو هم جاریست ای پــــــدر …
.



تاريخ : پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | ۲:۱۲ قبل از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |


داستان های بیژن و منیژه و مرگ رستم

زمان کل: ۲ ساعت و ۵۲ دقیقه

این کتاب صوتی را می توانید در ادامه دانلود کنید. 


دانلود با لینک مستقیم:

دانلود بخش اول (حجم: ۲۰MB)

دانلود بخش دوم (حجم: ۲۲MB)

 دانلود بخش سوم (حجم: ۹MB)

دانلود بخش چهارم (حجم: ۲۲MB)

(Format: Mp3          Archive Type: RAR)



تاريخ : پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | ۲:۰ قبل از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |

lovemelody.ir-229

خدایا…
دهانم را بو کن…
ببین، بوی سیب نمیدهد!
من هیچ وقت حوایی نداشتم که برایم سیب بچیند!
میدانی یک آدم بدون حوایش چقدر تنها میشود؟!
میدانی محکوم بودن چقدر سخت است وقتی که گناهی نکرده باشی و حتی سیبی را نبوییده باشی؟!
میدانی حوای بعضی از آدم هایت میگذارند و میروند؟!
میدانی که میروند و جلوی چشم آدم، حوای دیگری میشوند؟! نمیدانی!
تو که حوا نداشته ای هیچ وقت!
ولی اگر میدانی و باور کرده ای خستگی ام را، این آدم را ببر پیش خودت…
خسته ام از زندگی…
دهانم را بو کن…!
ببین بوی سیب نمیدهد



تاريخ : سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | ۲۲:۴۷ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |

    خسته ام

   خسته از زمين و زميني ها

                          دلم هواي وطن كرده

   عطر آسمان،

             پرواز آن يا كريم آشنا،

                   دلتنگي هاي اين روح اسير و تنها ...

                                                           بي قرارم كرده

    اما افسوس كه پايم زنجير در خاك،

    دلم گرفتار زمين...

            كاش سكوي پروازي بود ...

                                            اما هست ...

                                                    

            آنجا تا عرش خدا راهي نيست ...

                                                       آنجا ، كربلاست... 



تاريخ : جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ | ۲۲:۴۶ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |

به تو می اندیشم   

به تو و تندی طوفان نگاهت بر من  

 

به خود و عشق عمیقت در تن   

به تو و خاطره ها ..

  

که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم...

 



تاريخ : جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ | ۲۲:۴۰ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |

لطفن این شعر را



آهسته بخوانید.



روویِ سطرِ آخرِ گریه‌هاش



خواب رفته است شاعر!



تاريخ : یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۶:۴۱ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |

حاجی فیروز

عمو نوروز و حاجی فیروز اصلا فرعی نیستند ، خیلی هم اصلی اند . داستان عمو نوروز ، داستانی عاشقانه است . عمو نوروز منتظر زنی است . آنها می خواهند با هم ازدواج کنند . این داستان می تواند به آن ازدواج مقدس الهه و شاه مربوط باشد . در واقع آن زن بی نام ( سال ) عاشق عمو نوروز است و آن الهه هم عاشق شاه است .

عمو نوروز نماد کسی است که برکت می دهد ، حالا شاه یا هر کس دیگر و آن زن هم منتظر عمو نوروز است .

معمولا زن همیشه با زمین هم هویت است ، جز در بعضی از اساطیر مصری که زمینش مذکر است ، معمولا زن و زمین یکی هستند .

الهه که عاشق شاه است ، او را انتخاب می کند و آن زن عاشق ( سال ) هم عمو نوروز را برمی گزیند .

 

دیدار زن و عمو نوروز اتفاق نمی افتد . زن هیچوقت در زمان عمو نوروز بیدار نیست ، آن قدر خانه را روفته و روبیده و کار کرده که خوابش برده . زن صاحب خانه است و مرد مسافر ، و این سفر همیشه ادامه دارد . اما داستان حاجی فیروز بسیار جدی تر و مهم تر است . مرحوم مهرداد بهار حدس زده بود که سیاهی صورت حاجی فیروز باید مربوط به بازگشت او از دنیای مردگان باشد . ظاهرا داستان از این قرار است که ” ایشتر ” که همان الهه تموز است شاه – دوموزی – را برمی گزیند . یک روز الهه به زیرزمین می رود و با ورود الهه به زیرزمین ، در روی زمین باروری متوقف می شود . نه دیگر درختی سبز می شود و نه دیگر گیاهی هست . خدایان که از ایستایی جهان ناراحت بودند ، برای پیدا کردن راه حل جلسه می کنند و قرار می شود که نیمی از سال را ” دوموزی ” به زیر زمین برود و نیم دیگر سال را خواهر دوموزی که ” گشتی ننه ” نام دارد ، به جای برادر به زیرزمین برود . وقتی دوموزی به روی زمین می آید ، بهار می شود و تمام مراسم نوروز هم ظاهرا و احتمالا به دلیل آمدن اوست . وقتی دوموزی را به زیرزمین میفرستند ، لباس قرمز تنش می کنند و دایره ، دنبک ، ساز و نی لبک دستش می دهند و این یعنی خود حاجی فیروز . صورت سیاهش هم مربوط به بازگشت از دنیای مردگان است و این شادمانی ها برای بازگشت دوموزی از زیرزمین است .

همه می دانیم حاجی فیروز طلایه دار عید نوروز است ، اما اکثر ما از داستان شکل گیری این اسطوره بی خبریم .

 

دکتر کتایون مزداپور استاد زبان های باستانی و اسطوره شناس گفته است زنده یاد دکتر مهرداد بهار سال ها پیش حدس زده بود سیاهی صورت حاجی فیروز به دلیل بازگشت او از سرزمین مردگان است و اخیرا خانم شیدا جلیلوند که روی لوح اکدی فرود ایشتر به زمین کار می کرد ، به نکته تازه ای پی برد که حدس دکتر بهار و ارتباط داستان بنیادین ازدواج مقدس با نوروز و حاجی فیروز را تایید می کند .

 

دکتر مزداپور می گوید : ” نوروز جشنی مربوط به پیش از آمدن آریایی ها به این سرزمین است لااقل از دو سه هزار قبل این جشن در ایران برگزار می شده و به احتمال زیاد با آیین ازدواج مقدس مرتبط است . تصور می شده که الهه بزرگ ، یعنی الهه مادر ، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند . ”

دکتر صنعتی زاده این الهه را ” ننه ” یا ” ننه خاتون ” نام داده ، معادل سومری آن ” نانای ” و معادل بابلی و ایرانی آن ” ایشتر ” و ” آناهیتا ” است . تا آنجا که می دانیم این الهه خدای جنگ ، آفرینندگی و باروری است .

 

دکتر مزداپور داستان این ازدواج نمادین و اسطوره ای را که بنیادی ترین نماد نوروز است چنین شرح داد : ” اینانا یا ایشتر که در بین النهرین است عاشق ‘ دوموزی ‘ یا ‘ تموز ‘ می شود ( نام دوموزی در کتاب مقدس تموز است ) و او را برای ازدواج انتخاب می کند . ”

تموز یا دوموزی در این داستان نماد شاه است . الهه یک روز هوس می کند که به زیرزمین برود . علت این تصمیم را نمی دانیم . شاید خودش الهه زیرزمین هم هست . خواهری دارد که شاید خود او باشد که در زیرزمین زندگی می کند .

اینانا تمام زیورآلاتش را به همراه می برد . او باید از هفت دروازه رد شود تا به زیرزمین برسد . خواهری که فرمانروای زیرزمین است ، بسیار حسود است و به نگهبان ها دستور می دهد در هر دروازه مقداری از جواهرات الهه را بگیرند .

در آخرین طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را هم می گیرند و فقط استخوان هایش باقی می ماند . از آن طرف روی تمام زمین باروری متوقف می شود . نه درختی سبز می شود ، نه گیاهی هست و نه زندگی . و هیچکس نیست که برای معبد خدایان فدیه بدهد و آنها که به تنگ آمده اند جلسه می کنند و وزیر الهه را برای چاره جویی دعوت می کنند .

الهه که پیش از سفر از اتفاق های ناگوار آن اطلاع داشته ، قبلا به او وصیت کرده بود که چه باید بکند .

به پیشنهاد وزیر خدایان موافقت می کنند یک نفر به جای الهه به زیرزمین برود تا او بتواند به زمین بازگردد و باروری دوباره آغاز شود . در روی زمین فقط یک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی کشید ؛ و او دوموزی شوهر الهه بود . به همین دلیل خدایان مقرر می کنند . نیمی از سال را او و نیمه دیگر را خواهرش که ” گشتی نه نه ” نام دارد ، به زیرزمین بروند تا الهه به روی زمین بازگردد .

دوموزی را با لباس قرمز در حالی که دایره ، دنبک ، ساز و نی لبک دستش می دهند ، به زیرزمین می فرستند . شادمانی های نوروز و حاجی فیروز برای بازگشت دوموزی از زیرزمین و آغاز دوباره باروری در روی زمین است .

 

داستان عمو نوروز

 

یکی بود ، یکی نبود . پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی ، زلف و ریش حنا بسته ، کمرچین قدک آبی ، شال خلیل خانی ، شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر .

 

بیرون از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هر بهار ، صبح زود پا می شد ، جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط ، خودش را حسابی تر و تمیز می کرد . به سر و دست و پایش حنای مفصلی می گذاشت و هفت قلم ، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می کرد . یل ترمه و تنبان قرمز و شلیته پرچین می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد و فرشش را می آورد می انداخت رو ایوان ، جلو حوضچه فواره دار رو به روی باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر ، سرکه ، سماق ، سنجد ، سیب ، سبزی ، و سمنو می چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوه خشک و نقل و نبات می ریخت . بعد منقل را آتش می کرد و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش . اما ، سر قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز می نشست .

 

چندان طول نمی کشید که پلک های پیرزن سنگین می شد و یواش یواش خواب به سراغش می آمد و کم کم خرناسش می زفت به هوا .

 

در این بین عمو نوروز از راه می رسید و دلش نمی آمد پیرزن را بیدار کند . یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می چید رو سینه او می گذاشت و می نشست کنارش . از منقل یک گله آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می زد و یک نارنج از وسط نصف می کرد ؛ یک پاره اش را با قندآب می خورد . آتش منقل را برای اینکه زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر ؛ روی پیرزن را می بوسید و پا می شد راه می افتاد .

 

آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و پیرزن بیدار می شد . اول چیزی دستگیرش نمی شد . اما یک خرده که چشمش را باز می کرد می دید ای داد بی داد همه چیز دست خورده . آتش رفته سر قلیان . نارنج از وسط نصف شده . آتش ها رفته اند زیر خاکستر ، لپش هم تر است . آن وقت می فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند .

 

پیر زن خیلی غصه می خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده ، درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند و هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را ببیند ؛ تا یک روزی کسی به او گفت چاره ای ندارد جز یک دفعه دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند .

 

پیر زن هم قبول کرد . اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر پیرزن توانست عمو نوروز را ببیند یا نه . چون بعضی ها می گویند اگر این ها همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و از آنجا که دنیا هنوز به آخر نرسیده پیرزن و عمو نوروز همدیگر را ندیده اند .



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۲:۵ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |

 

Reza Yazdani Mahtab Too Fanous 300x300 دانلود آهنگ جدید مهتاب تو فانوس رضا یزدانی

دانلود آهنگ جدید رضا یزدانی مهتاب تو فانوس با لینک مستقیم و کیفیت ۳۲۰

ترانه : هانیه ترکمن ، آهنگ و تنظیم : رضا یزدانی

دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای رضا یزدانی به نام مهتاب تو فانوس

دانلود آهنگ جدید مهتاب تو فانوس با صدای رضا یزدانی
ترانه سرا : هانیه ترکمان – آهنگساز و تنظیم : رضا یزدانی

download new music reza yazdani mahtab to fanoos

Download New Music Reza Yazdani Moonlight Lantern

Artist(s): Reza Yazdani

Track Name: Mahtab Too Fanoos

Arrangement: Reza Yazdani

Music: Reza Yazdani

Lyric: Hanieh Torkaman

*******

MP3 320Kbps

*******

دانلود آهنگ جدید مهتاب تو فانوس رضا یزدانی,Download New Music Reza



تاريخ : پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ | ۲۰:۱ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |
آذربايجان افتخاري

                ياشاسين تراختور

                               جام را به آذربايجان آورديم

***پيروزي غرورآفرين  تيمتراكتوررا به دوستدارانش تبريك عرض مي كنيم***

                             يل ياتار،طوفان ياتار

                                            ياتماز تراختوربايراقي


                                                                     "  ياشاآذربايجان"

گالری عکس تیم تراکتور




تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | ۱۹:۱۳ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |
تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | ۱۴:۳۳ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |
 

پس از آن که بازیگران سینما رغبت فراوانی به دنیای موسیقی و خوانندگی نشان دادند حالا نوبت مجری های تلویزیون است که پا به این عرصه بگذراند. هفته گذشته احسان کرمی مجری خوش ذوق رادیو و تلویزیون ترانه ای با عنوان «بارونی حال من» منتشر کرد و حالا نوبت دیگر مجری معروف صدا و سیما یعنی احسان علیخانی است که ترانه ای با عنوان «تصمیم» را منتشر کرده است.

                                  دومین مجری معروف تلویزیون خواننده شد

                                          این ترانه را در صورت تمایل دانلود کنید

                                                       دانلود تصمیم

 



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | ۱۴:۱۹ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |


بروید یک سیگار بکشید
تلخیش که ماند ته گلویتان فکر کنید
همان بغضی است که ته گلویم نه پایین میرود ونه بالا
حالم اینگونه
تلخ است
کاش برای همیشه ...


یاد تو حس قشنگیست که در دل دارم
چه باشی
چه نباشی
نگهش میدارم


بگذریم
فقط یک سوال:

با او چگونه میگذشت که با من نمیگذشت؟



تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ | ۱۵:۵ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |
اجازه آقا

من تازه آمده ام

هنوز نمی دانم روی کدام نیمکت بنشینم

توی کدام کتاب دنبال ردپای صداقت بگردم!

من جا مانده ام در اولین برگ
 
با اجازه بزرگ تر ها

اجازه....................................اجازه هست


در اولین سطر"ای نام تو بهترین سرآغاز"

شعر عاشقی هیچ حفظ نکرده بودم

یک بار سالها دور، از رو خوانده بودم

که پر از غلط های املایی بود

نتیجه اش یک صفر بزرگ

اجازه آقا 

من دوباره آمدم

تا مهربانی دلم را با زندگی جمع بزنم

ضرب در بی نهایت

با دلهای شما تقسیم کنم

من آمده ام

تا یک مثنوی بلند عاشقانه را

برای این کلاس از حفظ بخوانم

فرصتی دوباره می خواهم


تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ | ۱۵:۱ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |


به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم .



تاريخ : جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ | ۱۷:۲۴ بعد از ظهر | نویسنده : بچه هاي آسمان سلماس |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.